تبليغاتX
شکوه های یاس
شکوه های یاس
......به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش

این وبلاگ تا اطلاع ثانویه تعطیل است!!

شاید تعطیل شده باشه اما دوستامو فراموش نمیکنم وبهشون سر میزنم و نظراتونو میخونم!

دلم برای همه نوشته هاتون تنگ میشه

واز همتون ممنونم که این مدت وقتتونو گذاشتید.

تشکر:

مریم عزیزم. نیوشای عزیز. اقا شاهین گل.* آقا آرش عزیز* و همه دوستای گلم..


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 | ساعت0:33 | توسط yas


.
.
تمام زندگی ام را با نقطه هایی پر کرده ام که گاه خالی اند و گاه پر....
گاه سیاه_ سیاه...
گاه سپید_ سپید...
انقدر که دیده نمی شوند....
و...
چند علامت تعجب در پی آن....
.
.
.
مدتی است تعجب می کنم از همه چیز...
فکر کن...
چند وقت است که دیگر با هم ستاره ها را نشمرده ایم....
چند شب را با بی تابی فردا شدن صبح کردیم...
بی آنکه دلواپس سرما خوردن گل یخ های باغچه باشیم...
فکر کن...
پروانه بازی را فراموش کردیم....
دیگر حتی با کاغذ های سپید برایم قایق نمی سازی....
حتی...
بادبادک های روی بام هم مدت هاست زیر باران
نبودت خیس شده اند....
.
.
.
نگرانم....
خیلی نگرانم...
می ترسم این تعجب کردن ها هم از یادم برود...
آن وقت... تو هم از یاد بروی...
از یاد ببری...
چه کسی جور اشکهایم را می کشد...؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 | ساعت0:17 | توسط yas |


 خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 | ساعت17:3 | توسط yas |


 

عاقبت این سکوت به تباهی میکشونه دلمو

 بی تابم...بی قرارم...بازنده ام

ساده بگویم...

میان راه مانده ام

  خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد

وتو هیچ وقت باور نکردی التهاب پنهان نگاهمو

درنگاهم سکوت و درچشمانم فریاد است

سکوتی به وسعت فریاد



+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 | ساعت8:22 | توسط yas |


 

 !!!

 

بی خبر از اوج آبی های بی پایان

بسان مرغکی بی بال وبی سامان

 اسیرمحبس سخت زمان بر خاک میگریم

 من با زمین وهرچه با اوست بیگانه ام

 دو بالم میدهد شاید

ویا در محبس بیگانه ام نومید خواهم مرد...

 


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 | ساعت10:25 | توسط yas |


 

  گاهی به آسمان نگاه کن

                          شاید کبوتری خسته به آشیانه ی دلت محتاج باشد

                 شاید تکه ابری سرگردان به افق بی کران چشمانت محتاج باشد

                 و شاید ستاره ای بی نور به نور و امید وجودت محتاج باشد

                                      گاهی هم به آسمان نگاه کن

                                              تا خودت را

                                      در انعکاس شبنم ها ببینی...

 


+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 | ساعت1:23 | توسط yas |


 

با توأم!

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با توأم ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفش آبی!

با توأم ای شور!

ای دلشوره ی شیرین!

با توأم ای شادی غمگین!

با توأم ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش...

نه جز اینم آرزویی نیست!

هرچه هستی باش!

اما باش...

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 | ساعت21:30 | توسط yas |